محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
719
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
نعمان ، يزيد مسلمان نيست كه روز و شب شراب خورد و نماز نكند و فساد كند و خون اولاد رسول عليه السّلام حلال دارد ، و تو دانى كه هيچ خليفه اينها كه او مىكند نكرده است ، و او امامت را نشايد . نعمان چون دانست كه فرمان نكنند ، بازگشت و سوى يزيد شد و او را بگفت . يزيد مسلم بن عقبه را بخواند . و اين مسلم مردى بود پير و بسيار حربها و مصافها ديده بود . يزيد خبر و احوال مدينه او را بگفت و او را بفرمود كه ده هزار مرد برگير و به مدينه شو . مسلم ده هزار مرد بگزيد و روانه شد . و يزيد قريب نيم فرسنگ با او برفت و گفت : تا توانى با ايشان نرمى كن ، و على بن الحسين را نيكو دار . و مسلم رنجور گونه بود ، او را گفت : اگر ترا اجل برسد ، حصين بن نمير ترا خليفه است . او برفت و يزيد بازگشت . و همان روز عبيد الله بن زياد را نامه كرد و گفت : با سپاه بسيار به مكّه شو و با پسر زبير حرب كن . عبيد الله گفت : چه به من مىرسد ، همه فرزندان پيغمبر را بكشتم و ديگر با خانهء خداى حرب مىفرمايى . نامه را جواب كرد كه من سخت بيمارم ، اگر فرمايد بهتر شوم و آنگه بروم . پس چون مسلم به مدينه آمد و سه روز بر در مدينه ببود ، و كس فرستاد به مدينه و ايشان را پند داد ، البته قبول نكردند . مردم مدينه حربگاه ساخته بودند به وادى الحرّه ، و مسلم از رايشان خبر نداشت . سپاه تعبيه كرد . پس كسى آمد و گفت عبد الله بن حنظله را كه مسلم حرب خواهد كردن . فضل بن عبّاس بن عبد المطلَّب را بخواند ، و از او مردانه تر و دليرتر نبود ، و او را بر مقدّمه كرد و لشكر را همه در حكم او كرد . و فضل با آن سواران مدينه تن بر لشكر شام افگندند و ايشان را هزيمت كردند تا نزديك تخت مسلم . و مسلم بر تخت بيمار بود . و مسلم را غلامى رومى بود ، پيش آمد و علامت پادشاهان پوشيده . فضل شمشيرى بزد و او را به دو نيم كرد ، پنداشت كه مسلم است . پس تكبير كرد و آواز بر آورد كه مسلم را كشتم . مسلم چون بانگ او بشنيد برخاست و سلاح در پوشيد و بر اسب نشست و گفت : من اينك زنده ام . فضل چون بدانست ، با حربگاه آمد و آهنگ مسلم كرد .